ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
337
قصص الانبياء ( فارسى )
و با زن و مال بسيار روى سوى پدر نهاد . چون بدوازه رسيدند پير گفت از اين مال ] b 951 [ مرا نصيب كن « 1 » كه اين همه براى و مشورت من بود . پسر لقمان گفت كه هرچه خواهى بردار . آن پير گفت كه من خضرم مرا اين به كار نيست ، خواستم تا ترا بيازمايم . و در حكايت آمده است كه لقمان مر پسر خويش را به چند چيز وصيّت كرد : اوّل گفت راز خويش با زن مگوى ، و از مردم « 2 » نوكيسه چيزى وام مكن ، « 3 » و با عوان دوستى مكن . چون لقمان درگذشت ، پسر گفت تا وصيّت پدر را بيازمايم . ببازار شد و گوسفندى مسلوخ بخريد ، و در جوال نهاد و به خانه آورد ، و زن را گفت اين راز را پنهان دار كه مردى بر دست من كشته شد ، زينهار با كس مگوى . زن گفت معاذ اللّه . پس برفت و با عوانى دوستى گرفت ، و از نوكيسه صد درم وام كرد . چون روزى چند برآمد ، او را با زنش خصومت افتاد و زن را بزد . زن بانگ و فرياد برداشت و گفت اى قتّال مرا نيز مىخواهى كشتن چنان كه آن مرد را كشتهء و پنهان كردهء . منهيان اين خبر بامير شهر بردند . امير فرمود كه برويد و وى را حاضر گردانيد . آن عوان آنجا ايستاده بود كه دوست پسر لقمان بود . امير را گفت كه من بطلب او روم كه خانهء او بهتر دانم . آمد و پسر لقمان را گفت كه امير ترا مىخواند ، برخيز تا پيش امير رويم . پسر لقمان گفت بارى تو دوست منى . عوان گفت قصّه دراز مكن كه اين كار خونست ، و فرمان پادشاه ، اينجا نيز دوستى چون تواند بود . « 4 » چون مىرفتند در راه مرد نوكيسه در پيششان افتاد . پسر لقمان را ديد كه مىبردند دامنش بگرفت و گفت كه حق
--> ( 1 ) - ده ( 2 ) - و از مرد ( 3 ) - مخواه ( 4 ) - اينجا دوستى نمىگنجد